خاطرات جیگرمامانی
فدای شکل ماهت بشم که انقدرزودبزرگ میشی عزیزدلم یه روزصبح ساعت9روزسه شنبه 94/6/10چشماموبازکردم دیدم شماسرجات نیستی خیلی ترسیدم خوشکلم زودی ازجابلندشدم دیدم شما داری بالای سرم بازی میکنی خودت گوگله کرده بودی گرفتمت بغلم کلی بوست کردم
روزدوشنبه94/6/23 ساعت17 اولین کلمه ای که گفتی بابا بودباباجون داشت اماده میشدبره سرکارکه شماگفتی بابا .باباجون کلی ذوق کردم منوکه دیگه نگوداشتم ازخوشحالی بال درمیاوردم قربونت برم
روزیکشنبه ساعت13.15 دستتوگرفتی ازمیزتلویزیون بلندشدی سرپا
حالانوبت رسیدبه دندون در اوردنت الهی بمیرم خیلی اذیت شدی تابالاخره دندون خرگوشیهات دراومدن روزپنج شنبه ساعت 21.30بودخیلی داشتی گریه میکردی وبهونه میگرفتی منم خواستم به لثه ات زل بی حسی بزنم که دیدم دندونهات دراومدن مبارکت باشه عزیزدلم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خاطرات جیگرمامانی 
